خرید بک لینک

همه چیز از آن نگاه شروع شده بود با اولین نگاه دلش را باخته بود عاشق شده بود ! عشق ؟! عاشقی ؟! ولی او که .... خب دل است دیگر آدمی گاهی وقتها عاشق چیزهایی میشود که نباید بشود از چیزهای خوشش میایید که نباید بیایید و ... و... و... ای کاش آن روز او را نمیدید کاش ... کاش... کاش...

پدر بزرگش همیشه میگفت نگاه کردن به نامحرم تیری زهر آلود از طرف شیطان است آن روزها پدر بزرگ و افکارش را سنتی و خرافی میپنداشت غافل از حال و روز امروزش ... پدر بزرگش راست میگفت آن نگاه خیلی زهر آلود بود! ولی او که نامحرم نبود او محرم اسرارش شده بود محرم حرف های نگفته اش یار تنهایی هایش یار روزهای خوب جوانی روزهای که مثل برق و باد یکی پس از دیگری گورشان را گم و کردند و رفتند!

....................................................

بوی گند عرق و آب منی تمام اتاق چند وجبیش را گرفته بود اینبار خوابیدنش از مرز 72 ساعت گذشته بود. در آن حوالی ها روی میز مطالعه اش درست کنار ساعت زنگ دار قدیمی اش یک کاغذ مچاله شده با خطی نه چندان زیبا به چشم میخورد .

امروز1407.5.28 شمسی است الان که دارم این دست نوشته را مینویسم درست زمانیست که آخرین دست نوشته های هدایت را می خواندم !

دوازده سال و یازده ماه و ده روز از آن نگاه و شروع آن رابطه میگذرد و من دیوانه وار چشم در انتظار او هستم راستش را بخواهید این اوخر عکسش را تا نزدیکای صبح با لذت و گریه و بغض نگاه میکردم و رابطه غیر شرعیم را شروع !

حتما الان دارید ورد زبانتان فحشم میدهید که چقدر آدم بی اخلاقیست نه نه نه فکر بد نکنید من برخلاف همه ی همسن و سال هایم دارم خیالات و چرندیات و تفکرات بیمارم را بازگو میکنم پس ربطی به بی بند و باری وبی اخلاقی و با اخلاقی ندارد به نظرم اعتراف کردن به آنچه در ذهنت میگذرد اوج کمال و ادب است.

میبینید مرا این آخر عمری چقدر پر حرف شده ام داشتم میگفتم این روزها از مادر گرفته تا عمه ی پدرم گیر دادن که چرا ازدواج نمیکنم ! حالا من مانده ام و آن نگاه و آن رابطه دوازده سال پیش یادت هست اولین نگاه را میگویم؟ اولین حرف را ؟اولین قرار را؟ کوچه نرگس پنج را به یاد داری؟ چند کوچه آن ورتر از خانه ی خودمان یادت هست چقدر ترسیده بودی رنگت پریده بود یادت هست وقتی خواستم پیشانیت را بوس کنم چقدر میلرزیدی همه ش التماس میکردی میگفتی بگذار رابطه مان شرعی بماند راستی مگرعشق رابطه غیر شرعی را هم می طلبد؟! نمیدانی آن موقع چه آرامشی داشتم پر دراورده بودم و داشتم در آسمانها پرواز میکردم. لطافت و نرمی دستانت را هنوز هم به یاد دارم دستان کوچک و دخترانه ات که تکیه گاهی برای غرور مردانه ام شد بود.

یادت هست دخترک کوچه ی نرگس پنج حرفهای آخر شبمان را خنده هایمان را قرار هایمان را ...

یادت هست چقدر گریه کردم چقدر ... چقدر ... چقدر ...

اما نه گریه و زاری در مقابل بهانه هایت در مقابل سرنوشت خود ساخته است بی ثمر بود نه قسمت بود نه سرنوشت به این جور چیزهای خرافی هیچ اعتقادی ندارم . دلت بود ... بی وفایت بود ... دوست داشتن که زوری نیست عشق که با التماس و گریه و زاری نمیشود.

آن روزی که تمام حرفهایت را گفتی و رفتی آن روز که دلم شکسته شد قسمت و سرنوشت معانی وتعابیر دیگری در ذهنم درست کردند آن روز فهمیدم که قسمت یک مرد بلند قامت تر و زیبا تر و پولدار تر از منه ... متاسفم که قسمت را با این جور مزخرفات زود گذر اشتباه گرفته بودی اصلا برای خودم متاسفم تو که گناهی نداری داری ؟!

از آن روز دیگر کار هر روزم شده بود تماشای عکست و گریه و گریه وگریه خاطراتت اشک چشمانم را ته کشیده بودند.

اوین میگفت زندگی خوبی داری ؟ خوشبختی ... مادرشدی مادر یک دختر ناز و خوشکل.چقد ردوست داشتم ...... ولکن حالم دارد بد و بدتر از قبل میشود .

آخرین بار که به خوابم آمده بودی بعد از کلی حرف و معاشقه یک رابطه هم برقرار کردیم فک کنم یه چیزهای از دستم رفته بود اره من پدر شدم ... پدر بچه ی تو ... ولی تو به این رابطه اصلا راضی نبودی ... من هم راضی نبودم ولی پدر بودنم را چکار میکردم ... نمیدانی مادر چقدر دوست داشت فرزندم را بغل کند ...

وقتی که از خواب بیدار شدم نه تو بودی و نه خبری از دخترمان برایم فقط یه شلوار لک شده مونده بود با یه سری تصویر مبهم توی سرم. نمی دونم می ترسم ... ولی دلم می خواد دوباره بخوابم تا ببینم ...

خوب شد که یادم اومد الان که دارم توهمات و خیال بافی هایم را بروی این کاغد سفید مینویسم یک سرنگ چهار سی سی از آب منی را که حاصل هم آغوشی آن شب است که به خوابم آمده بودی را روی طاقچه کنار این نامه برای مادر گذاشته ام ... خب مادر خیلی دوست داشت نوه هایش را بغل کند ...

ای عزیز تراز جان ...

ای دخترک کوچه نرگس پنج دیدار به ...

من را ببین دارم از دیدار میحرفم !

پسر سی و چند ساله ای مادر با آخرین خود ارضایش نه نه آخرین هم آغوشیش به عشق آن نگاه در سکوت گورستانی اتاقش چشمانش را آرام فرو بسته بود و بی سر و صدا چند روزی است که آرام خوابیده است .

چه تصادف جالبی برخورد وحشتناک تولد و مرگش را میگویم بیچاره !

راستی تولدش تسلیت !

م / لیلاخ

برچسب: تولد مرگ,تولد مرگ علی بابا,تولد مرگم,تولد مرگ فرشاد پیکسل,تولد مرگ علی بابا متن,مرگ تولد دوباره,تولد و مرگ ستارگان,اهنگ تولد مرگ علی بابا,تولد و مرگ,جشن تولد مرگمو برای تو, نویسنده: باربد نصیری تاريخ: يکشنبه 21 شهريور 1395 ساعت: 17:03

صفحه بندی