ببینید مادر یکی از خواستە ها وآرزوهای پسر شما همین بودە او به کرات در دست نوشته هایش در لابه لای صفحات کتابهایش نوشته بود این آرزو را شهید شدن را بارها گفتە بود دوست دارم جانم را برای ملتم فدا کنم در راە آرمان های سرزمینم شهید بشوم یا حداقل مثل یک شهید از این دنیا بروم خواستەی کە شما دارین مانعش میشین
میدونید کە الان پسرتون از دستتون ناراحتە ؟
میدونید کە الان گریە میکنە؟
میدونید کە الان خدا هم دارە بغضش میگیره ؟ میدونید که ...؟!
میدونید اگر اعضای پسرتون رو اهدا کنین روح پسرتون، احساسش، اعتقاداتش به زندگیش ادامه میده
مادرجيغ کشيد و به صورتش چنگ انداخت. پرستارها دستانش را گرفته بودند و او را روي زمين مي کشيدند
مادر روی جسد بی جان پسر بیهوش میشود می افتد و بخواب میرود خوابی عمیق و ژرف
در خواب میبیند چهره ی غمگین پسرش را
میبیند که گوشه ی دو زانو کز کرده و به هق هق افتاده کمی آنطرف تر چند فرشته هم برای پسر به گریه افتاده بودند
آن بالا بالاها هم خدا بغضش گرفته بود!
مادر از خواب بیدار میشود
با عشق وضو میگیرد
چادر گلدارش را سر میکند
مادر کم کم آرام شدە بود شايد با ماجرا کنار آمدە بود. کنار آمده بود که پسرش در لابه لای تخته سنگ های کوهستان جان نثار آهوها و پروانه ها و کبوتر های سرزمینش شده پیشمرگ و گریلای راه آزادی و آشتی
و شايد با خودش فکر کرد که پسرش تا ابد نمي تواند روي تخت بيمارستان، بين زمين و هوا معلق بماند.
دکتر را صدا میزند
کارت اهدای عضو پسرش را به دکتر میدهد
بالاخره دستش به قلم می رود و پاي آن برگه ي کذايي را امضا می کند. برای آخرین بار چهره ی پسرش را نگاه میکند اشک صورت پر از چین و چروک و مهربانش را خیس میکند
مادر گریه میکند
برای آرزوهای نافرجام پسرش
برای جوانیش
برای ...
کمی آنطرف تر دختر جوان آماده پیوند میشود
دختری تقریبا آشنا
دختری ...
مادر جلو میرود
دختر را نگاە میکند
بغض میکند
پسرش را صدا میزند
فرشته ها هم به هق هق آمده بودند
مادر باز بیهوش میشود باز به خواب میرود
پسرش را میبیند با همان لباس های جنگی غرق در خوشحالی غرق در شادی با فرشتە ها و همرزمانش مشغول رقص وپایکوبی زیبایی بودند.
خدا هم نه آن بالا بالا ها نه همین پایین همین نزدیکی ها دستشان را گرفته بود و آماده رفتن به ناکجا آبادی بودند.
مادر با بوسه ی دختر جوان از خواب بیدار میشود
صورتش را نگاه میکند میخندد پسرش را صدا میزند صورت دختر را بوسه باران میکند
صدای نسبتا آشنای بلند میشود
بلندو بلند و بلند
پشت سر هم تکرار میکند
(( مایلم در زمان مرگم اعضای بدنم را اهدا کنم باشد که ادامە زندگی اعضای وجودم نجات بخش زندگی دیگری باشد ))
مادر و دختر به دنبال صدا میروند
دختر بغض میکند
بە هق هق می افتد
صدا پرواز میکند
صدا شهید می شود
دومین بار هم شهید میشود
اینبار برای دختر سرزمینش
م / لیلاخ
برچسب:
نویسنده: باربد نصیری