معلم می آمد و تک تک می پرسید اسم و شغل پدرهارا
نوبت من که میرسید سرخ میشدم تب میکردم میلرزیدم
بغض کودکانه ام شکسته میشد
گریه
گریه
گریه

حالا دیگر نیش خند بچە های ته کلاس بماند!
از آن روز دیگر نه من نه خواهرم هیچ وقت اولین روز مهر را مدرسه نرفتیم.اول مهر را با بی مهری درگوشه ی از اتاق،خودمان را حبس میکردیم و پا به پای هم برای مهر پدر و بغض در گلو گیر کرده ی مادر گریه میکردیم.
آخە ما پدر نداشتیم یعنی داشتیم اما بە اندازەی یک سنگ مستطیلی در چند خیابان آن ورتر از خانه ی خودمان.
ما پدر نداشتیم نه اینکه از اولش نداشتیم نه داشتیم ... نه اینکه به خوابمان نمی آمد نه می آمد ...
ما پدر نداشتیم اما راستش را بخواهید یواشکی به پدرهای شما حسودی میکردیم ... یواشکی نگاهشان میکردیم یواشکی بغض میکردیم یواشکی گریه میکردیم.
اە چه درد بی درمانیست این بی پدری
چه حسرت تلخیست این مهر بی مهر پدری !
ای کاش ... کاش معلم هایمان در لابە لای سوال های مردانه و پر از تبعیضشان از مادرها هم میپرسیدن تا از جوانی بە باد رفتە ی مادرم از موهای سفیدش از پوست چروکش از شکستە شدن هایش از فداکاری هایش میگفتم.
تا بە جای بغض به جای گریه سرم را بالا میگرفتم و میخندیدم و به خودم میبالیدم برای داشتن چنین مادری !
کاش کسی یادشان میداد که بعضی ها پدر ندارند ولی دل دارند احساس دارند غرور دارند بغض میکنند،میشکنند.
کاش کسی یادشان میداد که بچه ها فرزند مشترک پدر و مادرشان هستند کاش ...
